نقش قطام در شهادت حضرت امیرالمومنین9
ديدار
ابن ملجم با لبابه
لبابه با خاطرى شاد به نزد قطام برگشت و گفت : بدون شك ما به مقصود و مراد خود خواهيم رسيد قلبم گواهى مى دهد كه على كشته خواهدشد و به آسانترين راه كينه و دشمنى خود را از او خواهيم گرفت . اما قطام همچنان سكوت كرده بود مثل اين كه درباره امر مهمى فكر مى كند. لبابه از او سئوال كرد: چه اتفاقى افتاده اى قطام كه تو را اين قدر به خودش مشغول كرده ؟ قطام گفت : خاله جان من مى ترسم . لبابه گفت : از چه مى ترسى ؟ قطام گفت : از سعيد مى ترسم چون غلامم ريحان گفت كه سعيد در شهر فسطاط دستگير نشده است و به يقين او هم اسم ابن ملجم را شنيده و هم زمانى كه توطئه بايد انجام بگيرد مى داند. بنابراين او خبر را به على خواهد داد و تمام سعى و تلاش ما بيهوده خواهد شد. لبابه گفت : بگو ببينم اى دختر! راءى تو در اين باره چيست ؟ قطام گفت : ما بايد فكر و انديشه دقيقى را در اين مورد به كار ببريم و قبل از وقوع حادثه چاره جويى كنيم . لبابه گفت : چه فكرى دارى ؟ قطام گفت : تمام سعى و تلاش ما بايد اين باشد كه از رسيدن او به نزد على جلوگيرى كنيم ، چون او الا ن در حال رسيدن به كوفه است . لبابه گفت : اين كه كارى ندارد، ريحان را به بيرون شهر كوفه مى فرستيم تا منتظر او باشد. وقتى كه سعيد رسيد يا مانع ورود او به شهر مى شود يا با حيله و نيرنگى (مثل اظهار علاقه ما نسبت او)، سعيد را به نزد ما مى آورد. و شكى نيست وقتى كه علاقه و شوق ديدار تو را بشنود همه چيز را فراموش كرد. و به سوى تو خواهد آمد، وقتى به اينجا آمد او را بارضايت خاطر يا از روى اجبار در اينجا نگه مى داريم ، حالا بگو ببينم نظرت چيست ؟ قطام گفت : من هم حرف تو را مى پسندم ، اما الا ن 15 رمضان است و براى روز موعد بيش از يك روز باقى مانده پس بايد به سرعت شخصى را به خارج كوفه بفرستيم تا اين كه يا او را متوقف كند يا پيش ما بياورد، ريحان هم براى كار مهمى پيش خويشاوندانم رفته و دير برمى گردد. لبابه گفت : اين كار را به عهده من بگذار، من همين الا ن به دنبال ريحان مى روم و او را به بيرون شهر كوفه مى فرستم و خودم هم شخصا به جستجوى ابن ملجم مى روم و اين كار برايم آسان است چون او رامى شناسم .
لبابه بعد از گفتن اين كلمات ، نقابى بر صورتش زد و عصا به دست ، چونان جوانان حركت كرد. همين كه قطام تنها ماند، به فكر افتاد كه با چه دشوارى هاى مواجه شده و چه نيرنگهاى را براى قتل على به كار برده است و از اين كه او ريحان را فرستاده بود خوشحال بود، پس اگر سعيد در رسيدن به كوفه تاءخير كرد و لبابه هم توانست ابن ملجم را پيدا كند و او هم بتواند با حيله و نيرنگ ابن ملجم را فريفته خودش كند به آرزوى خود يعنى انتقام از پدر و برادرش خواهد رسيد. اما وقتى فكر انجام چنين كارى را مى كرد ترس و وحشت بر او هجوم مى آورد. از طرفى هم دوست داشتن او به انتقام از على همه كارها را در نزدش آسان جلوه مى داد، ولى وقتى كارها و حيله ها را دوباره در ذهنش مرور كرد و احتمال اين را داد كه نكند ريحان سعيد را نبيند و او از راه ديگرى وارد شهر كوفه بشود و فورا به نزد على رفته ، تمام حوادث و اتفاقات را به على خبر دهد، ترس و وحشت تمام وجودش را دربر مى گرفت و همين طور ديوانه وار به اين طرف و آن طرف مى رفت ، از اين اطاق به آن اطاق تا اين كه به اطاق لبابه رفت و منتظر برگشت او ماند تا با هم در اين باره چاره اندايشى كنند و از اين كه بدون در نظر گرفتن اين احتمال لبابه را فرستاده بود پشيمان شده بود.
از شدت ناراحتى از خانه بيرون رفت و وارد باغ خرمايى شد، آفتاب به وسط آسمان رسيده بود و زير درختان كاملاً سايه بود و آن سال (چهلم هجرى ) ماه رمضان در اوايل زمستان قرار گرفته بود روزى كه قطام وارد نخلستان شد آسمان صاف و هوا بسيار لطيف بودد و انسان ميل مى كرد كه از آن آفتاب خوش زمستانى استفاده كند. قطام از بين درختان نخل گذشت و كم كم از آن دور شد و بطرفى كه به سوى درياچه بود حركت كرد، و هيچ توجهى به اطرافش (از صداى مرغان و فرياد قورباغه ها) نداشت و غرق در خيالات خود بود. او حدودا يك ساعت تنهايى در آنجا قدم زد تا اين كه گرماى خورشيد كم شد از اين رو تصميم گرفت كه به منزلش برگردد، هنگام برگشت صداى گروهى را از دور شنيد كه با هم حرف مى زدند، پشت تنه درختى پديده شده ايستاده و به اطرافش و به آن افرادى كه مى آمدند نظر انداخت ، دو سياهى را از دور ديد كه مى آيند، وقتى نزديك شدند لبابه را ديد كه همراه مرد غريبى بود. قطام با هوش و ذكاوتى كه داشت فهميد كه آن مرد غريب ابن ملجم است ، با عجله به داخل خانه رفت ، و در هنگام رفتن فهميد كه لبابه با دست او را به آن مرد نشان مى دهد و چيزى مى گويد. وقتى قطام داخل خانه شد نقابى بر چهره اش انداخت روى جايگاهى كه هنگام ملاقات با مهمانان مى نشست قرار گرفت ، و منتظر ورود لبابه ماند.
ملاقات ابن ملجم با قطام
چيزى نگذشت كه لبابه خنده كنان وارد اطاق شد، قطام هم از او به شايستگى استقبال كرد و كنارش جاى داد، لبابه گفت قبل از اين كه بنشينم اجازه بده تا دوستى را كه براى ديدن روى تو به اين جا آورده ام به داخل بياورم . قطام گفت : به تو و همه كسانى كه همراحت هستند خوشآمد مى گويم . آنها را به اطاق راهنمايى كن . لبابه هم فريادى زد و گفت ؛ عبدالرحمن داخل شو. هنوز سخنش تمام نشده بود كه مردى بلند قامت و لاغر اندام ، كه ريش كمى هم داشت وارد اتاق شد در حالى كه ما برق دشمنى و شرارت از چشمانش مى درخشيد، عبايى به خو پيچيده و عمامه اى بر سر نهاده و آثار سفر از سروصورتش نمايان بود، كفشهايش را در آورد و داخل اطاق شد و سلام كرد قطام جواب سلامش را داد و او را به گرمى پذيرفت و دستور نشستن به او داد، عبدالرحمن چهار زانو روبروى او نشست و شمشير خود را روى دامن نهاد و از حالت او فهميده شد كه اين شمشير اهميّت ويژه اى براى او دارد.
قطام آغاز به سخن كرده و گفت : مهمان عزيز ما از چه قبيله اى است ؟ ابن ملجم گفت : از قبيله مراد. قطام گفت : بَه بَه عجب نَسَب خوبى !! لبابه گفت : او عبدالرحمن بن ملجم ، از قاريان مشهور كه قرآن را در نزد معاذ بن جبل ياد گرفته ، حتما نام او را شنيده اى . قطام با صداى لرزانى گفت : خاله جان تو بهتر حال و روزم را مى دانى ، تو آگاهى به اين كه مشكلات و مصيبتهاى بر من وارد شده ، براى من هيچ هوش و هواسى باقى نمانده همه فكر و ذكر من كشته شدن برادرم و پدرم است و تمام سعى و تلاش من انتقام از دشمنان و قاتلان آنها مى باشد، اين بگفت و شروع به گريستن كرد. اما عبدالرحمن زير چشمى به او نگاه مى كرد و فريفته عشق او و جمال زيبايش شد، اگر چه قبلا زيبايى او را شنيده بود ولى الا ن زيبايى او را به چشم مى ديد.
وقتى لبابه با او ديدار كرده بود چيزى از كشتن على عليه السّلام و آنچه كه قطام قصد آن را داشت به وى نگفته بود. فقط به او گفته بود ((من مى دانستم كه تو به كوفه آمدى و مى دانستم كه تو زنان زيبارو را دوست مى دارى ، من زن ماهروئى را سراغ دارم كه قشنگ تر از او در عراق نيست .)) اكنون او مى ديد كه لبابه راست گفته و زنى به آن زيبايى نه فقط در عراق بلكه در دنيا يافت نمى شود. راستى جاى بس شگفت است كه مردى تصميم دارد تا چند روز ديگر اميرالمؤ منين عليه السّلام را بكشد بايد نگران و مضطرب باشد در حالى كه در فكر خوشگذرانى است . وقتى ابن ملجم سخنان قطام را شنيد و گريه او را ديد گفت : چه چيزى خانم را غمگين و ناراحت كرده ، آيا من مى توانم غم و اندوه او را برطرف كنم ؟ لبابه گفت : بر تو پوشيده نيست كه رنج و مصيبت سنگينى در جنگ نهروان بر او وارد شده ، پدر و برادرش در اين جنگ كشته شده اند (خداوند آنها را رحمت كند) از اين جهت قطام در فراق آنها آرام و قرار ندارد و تا الا ن هم براى اين دو عزيز مى گريد، ولى من مى خواهم با شوهر لايقى كه برايش پيدا مى كنم اين غم و غصه را از او دور كنم .
خواستگارى ابن ملجم از قطام
ابن ملجم از كنايه زدن لبابه مقصودش را فهميد از اين رو گفت : اگر به مقصود ومردام برسم من يكى از خوشبخترين مردم دنيا خواهم بود. قطام خودش را به نادانى زد و گفت : اى آقاى من ! بگو ببينم مراد و مقصودت چيست ؟ عبدالرحمن گفت : من به نيّت خواستگارى پيش تو آمده ام ولى اكنون مى بينم بار غم و اندوهت بقدرى سنگين است كه شايد من توانايى برداشتن آن را نداشته باشم ، پس هر چه از من ساخته است بگوتا برايت انجام دهم . قطام آه پردردى كشيد و گفت : از اين كه درخواسته ات اين قدر صراحت و عجله دارى در تعجب هستم در حالى كه قبلا همديگر را ملاقات نكرده ايم . لبابه در اين جا سخنان قطام را قطع كرد و گفت : بله اگر چه شما تا الا ن همديگر رانديده ايد ولى لبابه كه شما را خوب مى شناسد و اگر خانم من اجازه بدهد مى گويم كه (خداوند) شمارا براى زندگى كردن با هم ، آفريده است .
قطام ساكت شد اما ابن ملجم شروع به سخن كرد و گفت : با اين وجود هرچه از من مى خواهى بگو تا برايت فراهم كنم . قطام همچنان ساكت بود و طورى وانمود به شرم و حياء و دودلى مى كرد تا به اين وسيله تا به اين وسيلهتمام حيله ها و نيرنگهاى خود را به كار ببرد. سپس نگاهى به لبابه كرد گويا اين كه با زبان بى زبانى مى خواهد بگويد: ((من از گفتن آن شرم و حياء دارم .)) در اين جا لبابه گفت : ((من به جاى تو شرائط تو را مى گويم .))
شرايط قطام براى ازدواج با ابن ملجم
لبابه رو به ابن ملجم كرد و گفت : مهر قطام سه هزار دينار، يك غلام و يك كنيز مى باشد، هنوز لبابه حرفش را به پايان نرسانده بود كه قطام فريادى كشيد و گفت : ((نه ... نه اين چيزها مرا راضى نمى كند، همانطور كه خودت مى دانى من چشم داشتى به مال و ثروت ندارم .)) عبدالرحمن گفت : هر چه مى خواهى بگو. قطام اظهار مناعت كرد، و كمى صبر كرد گويا اين كه ابن ملجم آنچه را گفته در نظرش بى اهميّت جلوه كرده ، سپس گفت : ((همانا مَهريه من كشتن على بن ابي طالب است چون او قاتل پدر و برادرم مى باشد.))
عبدالرحمن تبسّمى كرد و نگاهى به قطام انداخت و دستش را بر روى شمشيرش قرار داد و گفت : ((آنچه كه تو گفتى و آنچه را كه خاله ام لبابه گفت همه را مهريه تو قرار دادم كه عبارتند از: ((سه هزار دينار، كشتن على بن ابيطالب ، غلام و كنيز)). دخترى مثل تو اين گونه مهريه ها براى او چيزى نيست . بدان كه آمدنم به كوفه براى همين امر بود. به اين شمشير نگاه كنيد (آن گاه شمشير را از غلاف كشيد درخشش و تيزى آن كاملا آشكار بود) من اين شمشير رابه هزار درهم خريدم و به هزار درهم ، آن را مسموم كرده و آغشته به زهر كرده ام تا على بن ابيطالب را به قتل برسانم .)) قطام تبسّمى كرد و گفت : پس اميدوارم كه تا فرصت از دست نرفته فورا اين كار را انجام دهى . ابن ملجم گفت : وعده ما نزديك است يك شبانه روز بيشتر نمانده ما او را در سحرگاه همين ماه (رمضان ) خواهيم كشت يعنى پس فردا، و از اين جهت مطمئن باش . قطام گفت : چگونه روز و ساعت را مشخص كرديد آيا نمى پسندى كه اين كار را فردا انجام دهى ؟ ابن ملجم گفت : براى اين كارمان دليلى داريم كه بعدا براى تو خواهم گفت ، ما به خاطر تصميم مهمّى وظيفه داريم كه در روز و ساعت مشخصّ اين كار را انجام دهيم . قطام سكوت كرد و گويا اين كه از قضيّه توطئه چيزى نمى داند.
اما لبابه از غيبت ريحان در خانه آگاه بود و مى دانست كه براى مهمان بايد خوراكى آورد از اين رو قبلا به غلام خود گفته بود غذايى حاضر كند، او هم اين كار را كرد سپس آنها با هم غذا خوردند، بعد از آن قطام با اشاره به لبابه فهماند كه با او كار مهمى داشته و دوست دارد كه با هم تنها باشند. عبدالرحمن كه متوجه اشاره آنها شده بود اجازه خواست تا براى گرفتن چيزى به بازار برود بنابراين قطام و لبابه را به حال خودشان گذاشت و بيرون رفت .
لبابه با خاطرى شاد به نزد قطام برگشت و گفت : بدون شك ما به مقصود و مراد خود خواهيم رسيد قلبم گواهى مى دهد كه على كشته خواهدشد و به آسانترين راه كينه و دشمنى خود را از او خواهيم گرفت . اما قطام همچنان سكوت كرده بود مثل اين كه درباره امر مهمى فكر مى كند. لبابه از او سئوال كرد: چه اتفاقى افتاده اى قطام كه تو را اين قدر به خودش مشغول كرده ؟ قطام گفت : خاله جان من مى ترسم . لبابه گفت : از چه مى ترسى ؟ قطام گفت : از سعيد مى ترسم چون غلامم ريحان گفت كه سعيد در شهر فسطاط دستگير نشده است و به يقين او هم اسم ابن ملجم را شنيده و هم زمانى كه توطئه بايد انجام بگيرد مى داند. بنابراين او خبر را به على خواهد داد و تمام سعى و تلاش ما بيهوده خواهد شد. لبابه گفت : بگو ببينم اى دختر! راءى تو در اين باره چيست ؟ قطام گفت : ما بايد فكر و انديشه دقيقى را در اين مورد به كار ببريم و قبل از وقوع حادثه چاره جويى كنيم . لبابه گفت : چه فكرى دارى ؟ قطام گفت : تمام سعى و تلاش ما بايد اين باشد كه از رسيدن او به نزد على جلوگيرى كنيم ، چون او الا ن در حال رسيدن به كوفه است . لبابه گفت : اين كه كارى ندارد، ريحان را به بيرون شهر كوفه مى فرستيم تا منتظر او باشد. وقتى كه سعيد رسيد يا مانع ورود او به شهر مى شود يا با حيله و نيرنگى (مثل اظهار علاقه ما نسبت او)، سعيد را به نزد ما مى آورد. و شكى نيست وقتى كه علاقه و شوق ديدار تو را بشنود همه چيز را فراموش كرد. و به سوى تو خواهد آمد، وقتى به اينجا آمد او را بارضايت خاطر يا از روى اجبار در اينجا نگه مى داريم ، حالا بگو ببينم نظرت چيست ؟ قطام گفت : من هم حرف تو را مى پسندم ، اما الا ن 15 رمضان است و براى روز موعد بيش از يك روز باقى مانده پس بايد به سرعت شخصى را به خارج كوفه بفرستيم تا اين كه يا او را متوقف كند يا پيش ما بياورد، ريحان هم براى كار مهمى پيش خويشاوندانم رفته و دير برمى گردد. لبابه گفت : اين كار را به عهده من بگذار، من همين الا ن به دنبال ريحان مى روم و او را به بيرون شهر كوفه مى فرستم و خودم هم شخصا به جستجوى ابن ملجم مى روم و اين كار برايم آسان است چون او رامى شناسم .
لبابه بعد از گفتن اين كلمات ، نقابى بر صورتش زد و عصا به دست ، چونان جوانان حركت كرد. همين كه قطام تنها ماند، به فكر افتاد كه با چه دشوارى هاى مواجه شده و چه نيرنگهاى را براى قتل على به كار برده است و از اين كه او ريحان را فرستاده بود خوشحال بود، پس اگر سعيد در رسيدن به كوفه تاءخير كرد و لبابه هم توانست ابن ملجم را پيدا كند و او هم بتواند با حيله و نيرنگ ابن ملجم را فريفته خودش كند به آرزوى خود يعنى انتقام از پدر و برادرش خواهد رسيد. اما وقتى فكر انجام چنين كارى را مى كرد ترس و وحشت بر او هجوم مى آورد. از طرفى هم دوست داشتن او به انتقام از على همه كارها را در نزدش آسان جلوه مى داد، ولى وقتى كارها و حيله ها را دوباره در ذهنش مرور كرد و احتمال اين را داد كه نكند ريحان سعيد را نبيند و او از راه ديگرى وارد شهر كوفه بشود و فورا به نزد على رفته ، تمام حوادث و اتفاقات را به على خبر دهد، ترس و وحشت تمام وجودش را دربر مى گرفت و همين طور ديوانه وار به اين طرف و آن طرف مى رفت ، از اين اطاق به آن اطاق تا اين كه به اطاق لبابه رفت و منتظر برگشت او ماند تا با هم در اين باره چاره اندايشى كنند و از اين كه بدون در نظر گرفتن اين احتمال لبابه را فرستاده بود پشيمان شده بود.
از شدت ناراحتى از خانه بيرون رفت و وارد باغ خرمايى شد، آفتاب به وسط آسمان رسيده بود و زير درختان كاملاً سايه بود و آن سال (چهلم هجرى ) ماه رمضان در اوايل زمستان قرار گرفته بود روزى كه قطام وارد نخلستان شد آسمان صاف و هوا بسيار لطيف بودد و انسان ميل مى كرد كه از آن آفتاب خوش زمستانى استفاده كند. قطام از بين درختان نخل گذشت و كم كم از آن دور شد و بطرفى كه به سوى درياچه بود حركت كرد، و هيچ توجهى به اطرافش (از صداى مرغان و فرياد قورباغه ها) نداشت و غرق در خيالات خود بود. او حدودا يك ساعت تنهايى در آنجا قدم زد تا اين كه گرماى خورشيد كم شد از اين رو تصميم گرفت كه به منزلش برگردد، هنگام برگشت صداى گروهى را از دور شنيد كه با هم حرف مى زدند، پشت تنه درختى پديده شده ايستاده و به اطرافش و به آن افرادى كه مى آمدند نظر انداخت ، دو سياهى را از دور ديد كه مى آيند، وقتى نزديك شدند لبابه را ديد كه همراه مرد غريبى بود. قطام با هوش و ذكاوتى كه داشت فهميد كه آن مرد غريب ابن ملجم است ، با عجله به داخل خانه رفت ، و در هنگام رفتن فهميد كه لبابه با دست او را به آن مرد نشان مى دهد و چيزى مى گويد. وقتى قطام داخل خانه شد نقابى بر چهره اش انداخت روى جايگاهى كه هنگام ملاقات با مهمانان مى نشست قرار گرفت ، و منتظر ورود لبابه ماند.
ملاقات ابن ملجم با قطام
چيزى نگذشت كه لبابه خنده كنان وارد اطاق شد، قطام هم از او به شايستگى استقبال كرد و كنارش جاى داد، لبابه گفت قبل از اين كه بنشينم اجازه بده تا دوستى را كه براى ديدن روى تو به اين جا آورده ام به داخل بياورم . قطام گفت : به تو و همه كسانى كه همراحت هستند خوشآمد مى گويم . آنها را به اطاق راهنمايى كن . لبابه هم فريادى زد و گفت ؛ عبدالرحمن داخل شو. هنوز سخنش تمام نشده بود كه مردى بلند قامت و لاغر اندام ، كه ريش كمى هم داشت وارد اتاق شد در حالى كه ما برق دشمنى و شرارت از چشمانش مى درخشيد، عبايى به خو پيچيده و عمامه اى بر سر نهاده و آثار سفر از سروصورتش نمايان بود، كفشهايش را در آورد و داخل اطاق شد و سلام كرد قطام جواب سلامش را داد و او را به گرمى پذيرفت و دستور نشستن به او داد، عبدالرحمن چهار زانو روبروى او نشست و شمشير خود را روى دامن نهاد و از حالت او فهميده شد كه اين شمشير اهميّت ويژه اى براى او دارد.
قطام آغاز به سخن كرده و گفت : مهمان عزيز ما از چه قبيله اى است ؟ ابن ملجم گفت : از قبيله مراد. قطام گفت : بَه بَه عجب نَسَب خوبى !! لبابه گفت : او عبدالرحمن بن ملجم ، از قاريان مشهور كه قرآن را در نزد معاذ بن جبل ياد گرفته ، حتما نام او را شنيده اى . قطام با صداى لرزانى گفت : خاله جان تو بهتر حال و روزم را مى دانى ، تو آگاهى به اين كه مشكلات و مصيبتهاى بر من وارد شده ، براى من هيچ هوش و هواسى باقى نمانده همه فكر و ذكر من كشته شدن برادرم و پدرم است و تمام سعى و تلاش من انتقام از دشمنان و قاتلان آنها مى باشد، اين بگفت و شروع به گريستن كرد. اما عبدالرحمن زير چشمى به او نگاه مى كرد و فريفته عشق او و جمال زيبايش شد، اگر چه قبلا زيبايى او را شنيده بود ولى الا ن زيبايى او را به چشم مى ديد.
وقتى لبابه با او ديدار كرده بود چيزى از كشتن على عليه السّلام و آنچه كه قطام قصد آن را داشت به وى نگفته بود. فقط به او گفته بود ((من مى دانستم كه تو به كوفه آمدى و مى دانستم كه تو زنان زيبارو را دوست مى دارى ، من زن ماهروئى را سراغ دارم كه قشنگ تر از او در عراق نيست .)) اكنون او مى ديد كه لبابه راست گفته و زنى به آن زيبايى نه فقط در عراق بلكه در دنيا يافت نمى شود. راستى جاى بس شگفت است كه مردى تصميم دارد تا چند روز ديگر اميرالمؤ منين عليه السّلام را بكشد بايد نگران و مضطرب باشد در حالى كه در فكر خوشگذرانى است . وقتى ابن ملجم سخنان قطام را شنيد و گريه او را ديد گفت : چه چيزى خانم را غمگين و ناراحت كرده ، آيا من مى توانم غم و اندوه او را برطرف كنم ؟ لبابه گفت : بر تو پوشيده نيست كه رنج و مصيبت سنگينى در جنگ نهروان بر او وارد شده ، پدر و برادرش در اين جنگ كشته شده اند (خداوند آنها را رحمت كند) از اين جهت قطام در فراق آنها آرام و قرار ندارد و تا الا ن هم براى اين دو عزيز مى گريد، ولى من مى خواهم با شوهر لايقى كه برايش پيدا مى كنم اين غم و غصه را از او دور كنم .
خواستگارى ابن ملجم از قطام
ابن ملجم از كنايه زدن لبابه مقصودش را فهميد از اين رو گفت : اگر به مقصود ومردام برسم من يكى از خوشبخترين مردم دنيا خواهم بود. قطام خودش را به نادانى زد و گفت : اى آقاى من ! بگو ببينم مراد و مقصودت چيست ؟ عبدالرحمن گفت : من به نيّت خواستگارى پيش تو آمده ام ولى اكنون مى بينم بار غم و اندوهت بقدرى سنگين است كه شايد من توانايى برداشتن آن را نداشته باشم ، پس هر چه از من ساخته است بگوتا برايت انجام دهم . قطام آه پردردى كشيد و گفت : از اين كه درخواسته ات اين قدر صراحت و عجله دارى در تعجب هستم در حالى كه قبلا همديگر را ملاقات نكرده ايم . لبابه در اين جا سخنان قطام را قطع كرد و گفت : بله اگر چه شما تا الا ن همديگر رانديده ايد ولى لبابه كه شما را خوب مى شناسد و اگر خانم من اجازه بدهد مى گويم كه (خداوند) شمارا براى زندگى كردن با هم ، آفريده است .
قطام ساكت شد اما ابن ملجم شروع به سخن كرد و گفت : با اين وجود هرچه از من مى خواهى بگو تا برايت فراهم كنم . قطام همچنان ساكت بود و طورى وانمود به شرم و حياء و دودلى مى كرد تا به اين وسيله تا به اين وسيلهتمام حيله ها و نيرنگهاى خود را به كار ببرد. سپس نگاهى به لبابه كرد گويا اين كه با زبان بى زبانى مى خواهد بگويد: ((من از گفتن آن شرم و حياء دارم .)) در اين جا لبابه گفت : ((من به جاى تو شرائط تو را مى گويم .))
شرايط قطام براى ازدواج با ابن ملجم
لبابه رو به ابن ملجم كرد و گفت : مهر قطام سه هزار دينار، يك غلام و يك كنيز مى باشد، هنوز لبابه حرفش را به پايان نرسانده بود كه قطام فريادى كشيد و گفت : ((نه ... نه اين چيزها مرا راضى نمى كند، همانطور كه خودت مى دانى من چشم داشتى به مال و ثروت ندارم .)) عبدالرحمن گفت : هر چه مى خواهى بگو. قطام اظهار مناعت كرد، و كمى صبر كرد گويا اين كه ابن ملجم آنچه را گفته در نظرش بى اهميّت جلوه كرده ، سپس گفت : ((همانا مَهريه من كشتن على بن ابي طالب است چون او قاتل پدر و برادرم مى باشد.))
عبدالرحمن تبسّمى كرد و نگاهى به قطام انداخت و دستش را بر روى شمشيرش قرار داد و گفت : ((آنچه كه تو گفتى و آنچه را كه خاله ام لبابه گفت همه را مهريه تو قرار دادم كه عبارتند از: ((سه هزار دينار، كشتن على بن ابيطالب ، غلام و كنيز)). دخترى مثل تو اين گونه مهريه ها براى او چيزى نيست . بدان كه آمدنم به كوفه براى همين امر بود. به اين شمشير نگاه كنيد (آن گاه شمشير را از غلاف كشيد درخشش و تيزى آن كاملا آشكار بود) من اين شمشير رابه هزار درهم خريدم و به هزار درهم ، آن را مسموم كرده و آغشته به زهر كرده ام تا على بن ابيطالب را به قتل برسانم .)) قطام تبسّمى كرد و گفت : پس اميدوارم كه تا فرصت از دست نرفته فورا اين كار را انجام دهى . ابن ملجم گفت : وعده ما نزديك است يك شبانه روز بيشتر نمانده ما او را در سحرگاه همين ماه (رمضان ) خواهيم كشت يعنى پس فردا، و از اين جهت مطمئن باش . قطام گفت : چگونه روز و ساعت را مشخص كرديد آيا نمى پسندى كه اين كار را فردا انجام دهى ؟ ابن ملجم گفت : براى اين كارمان دليلى داريم كه بعدا براى تو خواهم گفت ، ما به خاطر تصميم مهمّى وظيفه داريم كه در روز و ساعت مشخصّ اين كار را انجام دهيم . قطام سكوت كرد و گويا اين كه از قضيّه توطئه چيزى نمى داند.
اما لبابه از غيبت ريحان در خانه آگاه بود و مى دانست كه براى مهمان بايد خوراكى آورد از اين رو قبلا به غلام خود گفته بود غذايى حاضر كند، او هم اين كار را كرد سپس آنها با هم غذا خوردند، بعد از آن قطام با اشاره به لبابه فهماند كه با او كار مهمى داشته و دوست دارد كه با هم تنها باشند. عبدالرحمن كه متوجه اشاره آنها شده بود اجازه خواست تا براى گرفتن چيزى به بازار برود بنابراين قطام و لبابه را به حال خودشان گذاشت و بيرون رفت .
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 9:47 توسط علی اکبر
|