ملاقات سعيد با قطام
وقتى
غلام خبر ديدار قطام را به سعيد داد، با خوشحالى زياد و با شتاب لباس پوشيد و ديوانه وار در كوچه ها
مى دويد تا پس از مدتها انتظار به
وصال
معشوقش برسد. او از اينكه رضايت خاطر قطام را بدست آورده بود خيلى خوشحال به نظر مى رسيد
ولى وقتى كه به عاقبت كار نسبت به على مى انديشيد نگران و مضطرب مى شد، افسوس كه عشق هم كارگشا است و هم عاشق را به
هر جنايتى وادار مى سازد.
سعيد
در بين راه به خودش اين اميد را مى داد كه وقتى قطام ، زيبائى و دلربائى او را ببيند آتش انتقام نسبت
به على در او فروكش مى كند، او با اين فكر بدنبال غلام (ريحان ) مى رفت . آن دو از شهر خارج شدند و هيچ
صدائى شنيده نمى شد، رفتند و
رفتند تا به نزديكى باغى رسيدند،
داخل
باغ شدند، قبل از ورود به خانه غلام از سعيد اجازه خواست تا كمى صبر كند واو داخل خانه شود. سعيد در
ميان باغ در لابه لاى درختان قدم مى زد و به صداى قورباغه ها گوش فرا مى داد و خود را آماده ملاقات با قطام مى كرد و به
وضع ظاهرى خودش توجه خاصى داشت ،
گاهى عمامه اش را درست مى كرد گاهى شانه اى به ريش و صورتش مى زد. وقتى بازگشت غلام
طول كشيد سعيد تحمل خودش را از دست داد و با اجازه خواستن وارد ايوان خانه شد روشنائى
نمايان شد و ريحان او را صدا زد تا وارد خانه شود، از شدت ، و اشتياق و
خوشحالى سر از پا نمى شناخت ، غلام و پيرزن (لبابه - ريحان ) در خانه منتظر ورود او
بودند. لبابه او را به گرمى استقبال كرد
و دستش را گرفت و براه افتاد، ريحان هم چراغ به دست در جلو آنها حركت مى كرد لبابه سعيد را
وارد اطاق قطام كرد و او را بر تشكى نشاند و خودش هم بر روى تشكى ديگر نشست ، غلام چراغ را در اطاق گذاشت و رفت .
سعيد
گفت : خاله جان چرا حرف نمى زنى ، مگر به دنبال من نفرستاده بودى ؟ لبابه گفت : بلى . سعيد گفت : قطام
كجاست ؟ لبابه گفت : صبر كن ، چند
لحظه اى ديگر به نزد او خواهيم رفت . سعيد گفت : خاله جان چرا تو را نگران مى بينم ؟
چيزى
نمى گفت و طورى وانمود مى كرد كه خبرى را كتمان مى كند سعيد گفت : خاله جان بگو ببينم چه خبر شده ،
صبر و انتظار من به پايان رسيد. لبابه گفت : نگران نباش چيزى نيست ، فقط اين را بگويم كه دخترك بجز گريه و زارى چيزى
نمى گويد و نتوانستم مهر
و محبتش را بسوى تو جلب كنم او فقط مى گويد: انتقام ! انتقام ! و غير از اين حرف پاسخى نمى شنوى
. سعيد گفت : آيا درباره من چيزى به او نگفتى . لبابه گفت : چگونه چيزى نگفته باشم ؟ در غير اينصورت پاسخى به من
نمى داد چون من درباره
انتقام تو از على با او صحبت كردم .
آنگاه
لبابه خودش را به سعيد نزديك كرد و به او گفت : اگر چه او هيچ حرفى را درباره عشق و محبت نمى
پذيرد ولى همينكه اسم تو را نزد او آوردم آثار خوشحالى در او ظاهر شد و به نظر مى رسد كه نسبت به تو علاقه اى داشته باشد
ولى باز به فكر انتقام افتاد
و وقتى به او گفتم توانتقامش را خواهى گرفت باور نكرد و حرفم را شوخى پنداشت و اين شايد به
اين دليل باشد كه تو را قادر به انجام اين عمل نمى داند يا فكر مى كند كه تو مى ترسى چون او از شجاعت و
جوانمردى تو اطلاعى ندارد.
لبابه
اين حرفها را طورى بيان مى كرد كه به قول و عمل و جوانمردى سعيد ايمان كامل دارد. او اشكهاى چشمش
را كه بر اثر پيرى جارى شده بود پاك
مى كرد، حرفهاى لبابه در سعيد تاءثير زيادى گذاشت . سعيد گفت : من قطام را ملامت و سرزنش
نمى كنم و به او حق مى دهم كه نسبت به من سوءظن داشته باشد چون كاملا مرا نمى شناسد حالا بگو ببينم او كجاست تا وفادارى كامل خود را نسبت به او
بيان كنم . لبابه وقتى اين حال را از
سعيد ديد به او گفت دنبالم بيا تا تو را به نزد او ببرم
.
لبابه
چراغ به دست در پيشاپيش سعيد حركت مى كرد و او را به اطاقى كه قطام در آن بود برد. قطام در حالى
كه با گيسوان پريشان بر روى بالش قرار گرفته بود با صدايى بلند گريه مى كرد، اما وقتى كه او ديد نورى از دور به
او نزديك مى شود فورا گيسوان
خود را بست و نقابى بر چهره خود زد. لبابه داخل شد و گفت : قطام ! بر جوانى و زيبائى خود ترحم كن و اين
قدر گريه و زارى مكن ، برخيز از
دلبند خود سعيد پذيرائى كن .
قطام
صحبتهاى پيرزن را قطع كرد و گفت : مگر به تو نگفتم كه از عشق و محبت حرفى نزنى و هميشه از انتقام
بگويى و هر كسى بتواند انتقام مرا بگيرد لياقت دوستدارى مرا دارد.
همينكه
سعيد قطام را با آن حالت ديد پيش رفت و به او فرصت ادامه صحبت نداد و گفت : اى قطام ! من انتقام تو را خواهم گرفت ،
آيا تو راضى نيستى كه من انتقام تو را بگيرم ؟ قطام گفت : نه ! من راضى نيستم كه تو خود را به خاطر من به
خطر بيندازى من خود اين كار را انجام
مى دهم ، سپس با انگشت به سينه اش اشاره كرد و با حالتى بغض آلود گفت : من با دست خودم
قاتلان پدر وبرادرم را خواهم كشت ، من على را خواهم كشت ، انتقام و عشق به آن مرا شجاع
خواهد ساخت و حاضر نيستم كسى كه هيچ دشمنى با على ندارد او را به قتل برساند.
سعيد
گول حرفهاى او را خورد و فكر كرد قطام از روى بزرگوارى اين چنين حرف مى زند، از اين رو در خودش
احساس شديدى كرد كه اين كار را انجام دهد و به قطام گفت : اى دلربا! چگونه راضى باشم كه تو اين كار را انجام دهى در حالى
كه من در جان نثارى آماده ام .
شايد تو مرا قابل و شايسته اين كار نمى دانى و از اينكه گفتى من هيچ دشمنى با على ندارم سخت در
اشتباه هستى چون من از امويان مى باشم و همه آنها طالب خون عثمان از على هستند، اگر من
على را به قتل برسانم هم اقوام خود را خوشحال كرده ام و هم قطام را راضى كرده ام ، اگر اجازه دهى كه
تو دلبر و ماهروى من باشى همه چيز
حتى نثار جان در راه تو بر من آسان خواهد بود.
وقتى
كه قطام مطمئن شد كه سعيد كاملا در دام عشقش افتاده تصميم گرفت از او تعهد نامه كتبى بگيرد تا على را به
قتل برساند.
تعهد
نامه كتبى براى قتل على عليه السّلام
وقتى
سعيد خبر عهدنامه كتبى درباره قتل على را شنيد، متوحش شد و به عظمت موضوع پى برد ولى عشق به قطام
انجام هر كارى را در نزدش آسان جلوه مى نمود. قطام حركات سعيد را زير نظر داشت و پشيمانى را در وجودش احساس مى كرد.
بنابراين تصميم گرفت كه او
را وادار به نوشتن تعهدنامه كند. در اينجا قطام رو به لبابه كرد و گفت : چرا تو از طرف سعيد صحبت مى كنى ؟ سكوت او
نشان دهنده اين است كه او رضايت به
نوشتن
تعهد نامه ندارد، پس خوب است كه در اين باره حرفى نزنيم ، با اينكه سعيد را خيلى كم ديده ام ولى
قلبا به او عشق مى ورزم سزاوار نيست كه جانش را به خطر بياندازيم .
با
اين سخن قطام ، سعيد از جا برخاست و گفت : آيا سكوت مرا نشانه ترس و وحشت من مى دانى ؟ به عشق تو سوگند
مى خورم كه در راه تو از گذشتن جان هيچ دريغ و واهمه اى ندارم ، شك و دو دلى من بخاطر اين بود كه نكند تو نسبت به من
علاقه اى نداشته باشى ، الان با اين گفتار تو و علاقه اى كه نسبت به
من روا داشتى حاضرم كه تعهد نامه كتبى بر قتل على بنويسم ، دستور بده تا قلم و كاغذى بياورند.
لبابه
فورى از جا برخاست تا قلم و كاغذى بياورد. سعيد از فرصت استفاده كرده و خود را روبروى قطام قرار
داد، قطام هم با لبانى تبسم آميز و با لحن عشوه گرانه اى به سعيد گفت : محبوبم ! چرا جانت را به خطر مى اندازى ، تعهدنامه
كتبى احتياجى نيست ، من به گفتار تو
ايمان دارم .
وقتى
سعيد آن لحن محبت آميز را از او شنيد، واز اينكه او را محبوبم خطاب كرده بود، عشقش برانگيخته شده و به او
گفت كه تا آخرين نفس در راه او جانفشانى خواهد كرد، قطام هم از فرصت استفاده كرد و مهر
و محبت بيشترى به سعيد كرد طورى كه سعيد خودش را خوشبخترين مردان جهان احساس مى كرد، ولى غافل از اينكه اين همه مهر و محبتها به جهت تشويق و ترغيب به قتل على است و در اين
كار حتى به گفتار او اكتفا نكرد و تصميم دارد تا از او تعهدنامه كتبى بگيرد تا نتواند از
قتل على منصرف شود. لبابه به خواست خودش در مراجعت به اطاق تاءخير كرد تا قطام به طور كامل با حيله و عشوه گرى و
ناز و كرشمه خود سعيد را در دام
عشق خود گرفتار كند. لبابه برگشت در حالى كه در دستش كاغذى از پوست و قلمى از شاخ و دواتى پر
از مركب داشت . وقتى سعيد آن زن را به اين حال ديد ترس و وحشت سراسر وجودش را در برگرفت و همينكه خواست
از نوشتن تعهدنامه
صرفنظر كند عشق و حياء نسبت به قطام مانع اين كار شد. در اين لحظه قطام متوجه شك و ترديد سعيد
شد و با نگاه پرناز و عشوه و تبسّم شيرينى ، شك او را برطرف كرد. سعيد با اين حركات قطام ديگر نتوانست خوددارى كند
و به خودش چنين گفت : چه خوش
است اين ديدار و چه زيبا است اين محبت و دلنوازى اگر اين شروط نمى بود.
قطام
هيچ فرصتى را براى رفع شك و دوددلى سعيد از دست نمى داد بنابراين به لبابه نگاهى كرد و گفت :
آيا با آوردن اين وسايل باز هم
اصرار دارى كه سعيد تعهد نامه كتبى بنويسيد؟ نه نه ! من فكر نمى كنم كه سعيد چنين نامه اى
بنويسد. آنگاه تبسمى كرد و به لبابه نگاهى كرد و گفت
: گمان مى كنم او پشيمان شده باشد ولى نه از روى ترس و وحشت بلكه پيش
خود مى گويد: آيا
اين همه جانفشانى براى زنى شايسته است ؟ قطام اين جملات را با نگاهى از ناز و كرشمه و باحالتى
ترحم آميز به سعيد بر زبان جارى مى ساخت . وقتى سعيد حرفهاى قطام را شنيد همه خطرها را به فراموشى سپرد و چاره اى
نديد بجز اينكه قلم و دوات را از
او گرفت و با دستى لرزان همراه با ترس و وحشت اينگونه نوشت
:
مهريه
سنگين قطام
((من سعيد اموى
در نزد قطام دختر شحنة بن عدى تعهد مى كنم كه على بن ابى طالب را بقبل برسانم و اين مهريه
او در برابر ازدواج با من است اگر از عهده اين عمل برنيايم خود را لايق به همسرى او ندانم و خداوند را بر
اين عهد و ميثاقم گواه مى گيرم )). ((سعيد اموى ))
وقتى
سعيد از نوشتن تعهد نامه فراغت پيدا كرد بر اين كارش خيلى افتخار مى كرد تا به قطام بفهماند كه او
شخص ترسويى نيست اما بعد به دشوارى
عمل
كه در دلش پيدا شده پى برد. قطام تعهد نامه را از سعيد گرفت و بدقت خواند سپس رو به سعيد كرد و
گفت : معلوم مى شود كه براستى تعهد نامه نوشته اى آيا ننگ و عار بر قطام نيست كه از تو تعهد نامه كتبى بگيرد كه تو در
اينجا به آن عهد پايبند باشى ؟ مثل
اينكه تو حرفهاى مرا جدى تلقى كردى در حالى كه من الان به تو گفتم براى من فرقى نمى كند كه
چه كسى على را بكشد، اگر هم كسى نتوانست او را بكشد من با دستهاى خودم او را به قتل خواهم رساند اما آن چيزى كه تو
نوشتى من بعنوان يادگارى از
اين شب كه جزو بهترين شبهاى عمر من است نگه مى دارم تااينكه به لقاء هم برسيم . (او اين كلمات
را با ناز و عشوه گرى بيان مى كرد).
سعيد
حرفهاى قطام را باور كرد و آرامش قلبى پيدا كرد ولى يقين داشت كه تا على را نكشته به وصال قطام
نخواهد رسيد. باز سنگينى كار در دلش ترس و وحشت بوجود آورد و خواست تنهايى در اين باره فكرى بكند از اين رو از قطام
اجازه خروج خواست ، قطام به او
گفت : پيش ما بمان ، اگر هم مى خواهى برو تا زودتر على را بكشى و ما به وصال همديگر برسيم .
قطام اين كلمات را با تبسمى كه بر لب داشت و همراه با ناز و عشوه بيان مى كرد. سعيد آهى كشيد و خداحافظى كرد و از
اطاق خارج شد. لبابه هم او را
بدرقه كرد. در باغ خانه ريحان را ديدند كه كاملا مراقب اطراف بود و از رقيبان و جاسوسان وحشت داشت .
وقتى كه لبابه با سعيد از خانه خارج شد رو به سعيد كرد و گفت : از اينكه توانستى رضايت قطام را جلب كنى به تو تبريك مى
گويم چونكه تمام جوانان كوفه
، بلكه ساير شهرهاى عراق آرزو داشتند كه جاى تو باشند و جاى بسى تعجب است در حالى كه
قطام در اوج حزن و اندوه بود وقتى به تو نگاه مى كرد تبسمى بر لب داشت و چه خوش و زيباست كه محبّت از دو طرف باشد، اما
تعهدى كه دادى اهميت چندانى ندارد
چون كه اگر خطرى متوجه تو شد قطام كسى نيست كه از آن سوء استفاده كند. سعيد با لبابه
خداحافظى كرد در حاليكه قلبش را پيش قطام جاگذاشته بود.
ديدار
سعيد با قاصدان پدربزرگ
وقتى
سعيد تنها شد از دشوارى كارى كه مى خواست انجام دهد و از اين كه خودش نمى توانست كارى را كه به
عهده گرفته برگردد به خودش دلدارى مى داد تا عظمت كار كم اهميت جلوه كند و زشتى كار در نظرش خوب جلوه كند. اينگونه خيال مى كرد كه اگر
بتواند على را بكشد هم توانسته انتقام بنى اميه را از او بگيرد و افتخار كند كه كسى جز او
نتوانسته اين امرمهم را انجام دهد و قرب و منزلتى در پيش معاويه پيدا مى كند و هم به وصال قطام خواهد رسيد.
با
اين خيال به طرف كوفه حركت كرد تا اينكه به كوفه رسيد از كنار مسجد بزرگى گذشت ،آسمان صاف و ماه
در آن خودنمايى مى كرد، نگاهى به خانه ها و چادرهاى كه پيرامون منزل على بود انداخت ، خانه ها و چادرهاى كه هواداران
على در آن سكونت داشتند و مى دانست كه
هواداران او مردمى مقاوم هستند و از مرگ ترس و واهمه اى ندارند، پايش لرزيد و از عظمت كارى كه
مى خواست انجام دهد ترس و وحشت سراسر وجود او را فرا گرفت . به طرف منزلش حركت كرد و در اين فكر بود كه چگونه به
مقصودش برسد.
منزل
سعيد در بازارى از بازارهاى كوفه بود قبل از اينكه وارد خانه شود شترى را ديد كه مقابل خانه او زانو زده
، وقتى داخل خانه شد، چندين شتر ديگر وعده اى را ديد كه معلوم مى شد مهمانانى هستند كه
بر او وارد شده اند. يكى از آنها به سعيد نزديك شد، تا اينكه خواست سلام كند سعيد او را شناخت كه از افراد جدش
ابورحاب است ، از ديدن او متعجب شد و
سبب آمدن او را سئوال كرد، بدون آنكه جواب سلام او را داده باشد گفت : عبدالله چه شده است كه به كوفه آمدى ! آن
مرد گفت : ما از جانب آقا و مولاى من و جد بزرگوارت ابورحاب آمده ايم . سعيد گفت : براى چه آمده ايد؟ آن
شخص گفت : ماءموريت مهمى داريم .
سعيد گفت : آن چيست ؟ آن شخص گفت : پدر بزرگت پير و فرسوده شده و ما را فرستاد تا تو را نزد
او ببريم . سعيد آه و فريادى كشيد و بى اختيار گفت : چه بر سر او آمده ؟ آيا او بيمار است ؟ آن شخص گفت : ناخوشى او فقط
بخاطر پيرى است ولى آزرو دارد كه
تو را ببيند و ما را ماءمور كرده كه تو را به سرعت پيش او ببريم . سعيد گفت : پدربزرگم الان
كجاست ؟ آن شخص گفت : در مكه . سعيد گفت : آيا من هم بايد به مكه بيايم ؟ آن شخص گفت : اينگونه به ما امر كرده ، حالا هر
چه خود مى دانيد.
سعيد
مدتى به فكر فرو رفت و به قدم زدن پرداخت ، او كلمه ((لاحول و لاقوة الا بالله العلى العظيم )) را زمزمه مى كرد، عبدالله به دنبالش رفت تا وارد خانه شد، سعيد را ديد كه عبايش را از تنش بيرون مى آورد
و مى گويد: ((حتما پدربزرگم براى امر مهمى
مرا خواسته كه بدنبالم فرستاده
)) عبداللّه گفت
: او فقط مى خواهد قبل
از فرا رسيدن مرگش تو را ببيند چون خيلى پيرو شكسته شده و كسى جز تو را ندارد. سعيد گفت :
پس چاره اى نيست تا اينكه امشب را اينجا بمانيم و فردا حركت كنيم . سعيد آن شب را با فكر كردن درباره قطام و سفرش به
پايان رساند.
حركت
به طرف مكه براى ديدار با پدربزرگ
وقتى
صبح فرا رسيد سعيد و عبدالله با همراهانشان سوار شترها شدند و براه افتادند، سعيد بهتر ديد كه قبل از
سفر ديدارى با قطام داشته باشد. از اين رو مدت كوتاهى را از همسفران خود اجازه گرفت و با لباس سفر به سوى خانه قطام
شتافت .
زمانى
كه نزديك خانه قطام رسيد ماجراى شب گذشته يادش آمد و ملاقات با پدربزرگ ، او را دچار اضطراب نكرد ولى ترس و وحشت او از اين بود كه قبل از مرگش نتواند به
نزد او برسد. داخل منزل قطام
شد، ريحان را ديد و از او درباره قطام سئوال كرد. ريحان گفت : او براى انجام كارى به بيرون رفته و
زود برمى گردد. سعيد گفت : قطام كجا
رفته ؟ ريحان گفت : نمى دانم . سعيد از اينكه قطام صبح زود بيرون رفته بود نگران شد و او دوست نداشت دخترى مثل او به اين زودى از
خانه خارج شود از اين رو غيرتش به جوش آمد و گفت : آيا او تنها بيرون رفته ؟ ريحان گفت
: با لبابه رفت . سعيد گفت : آيا فكر مى كنيد زود برگردد؟ ريحان گفت : نمى دانم شايد تا شب و شايد هم تا فردا
برنگردد چون ممكن است پيش بعضى
از خويشان خود كه در خارج كوفه هستند رفته باشد.
سعيد
مردد بود كه منتظر قطام بماند يا اينكه حركت كند ولى آرزو داشت بداند كه قطام كجا رفته تا به سوى او
برود و از او خداحافظى كند. چون اگر برگشت او مدت كوتاهى طول مى كشيد مانعى نداشت ولى ترس اين را داشت كه غيبتش
چند روز طول بكشد از
اين رو تصميم گرفت به حركتش ادامه دهد و به ريحان گفت : وقتى قطام برگشت سلام مرا به او
برسان و بگو كه براى كارى ضرورى به مكه مى روم و آمدم با شما خداحافظى كنم ولى تو نبودى انشاالله زود برمى گردم .
سعيد
با همراهانش به قصد مكه حركت كردند در حالى كه قلبش در كوفه براى قطام مى تپيد. هنوز از كوفه
بيرون نرفته بود كه از خروج و نديدن قطام پشيمان شد ولى خودش را به خاطر ملاقات با پدربزرگش تسلى مى داد.
ابورحاب كه بود
ابورحاب جد سعيد، پيرمرد
سالخورده اى بود كه بعد از مرگ پدر سعيد، او را در دامن خودش تربيت
كرد و هر دو از كسانى بودند كه مطالبه خون عثمان مى كردند و هدفشان انتقام از قاتلان عثمان بود،
چونكه آن دو مدت زيادى در منزل عثمان اقامت داشتند. با اينكه ابورحاب علاقه زيادى به عثمان داشت ،
ولى از خطاهاى او
كه مردم را بر عليه او شورانده بود غافل نبود و چه بسا او را براى اصلاح امور مسلمين وادار مى كرد، ولى جز
موارد اندكى به آن ترتيب اثر نمى داد. ابورحاب به اين امر يقين داشت كه ، گروهى از دشمنان ، عثمان را
وادار كردند كه به خواسته هاى مردم
توجهى نداشته باشد، تا اينكه عثمان كشته شد. ابورحاب و سعيد از جمله
كسانى شدند كه
مطالبه خون عثمان مى كردند، ولى بعد از واقعه جمل (كه به شكست اصحاب جمل تمام شد) ابورحاب از
همراهى با خونخواهان عثمان جدا شد
و ساكت ماند، چون براى او كاملا يقين حاصل شده بود كه كسانى كه در
جنگ جمل با على
جنگ كردند به طمع مال و منال بوده نه براى خونخواهى عثمان .
ابورحاب در مكه ماند، و مونسى جز سعيد نداشت . وقتى كه
سعيد قصد داشت با لشكر معاويه در جنگ صفين شركت كند، جدش مانع او از اين
كار شد. ابورحاب مى دانست كه سعيد
علاقه زيادى به قطام دارد و سعى و تلاش مى كند كه با او ازدواج
كند، از اين روبه او اجازه داد تا براى اين منظور به كوفه برود و اين بار توقف سعيد در كوفه به
درازا كشيد،
احساس ابورحاب اين بود كه توانائى او كمتر مى شود و تصميم گرفت تا قبل از مرگش سعيد را فرا
خوانده ، تا براى او وصيتى بكند.
ابورحاب يكى از ياران نزديك خود به نام عبدالله را به
كوفه براى آوردن سعيد
فرستاد، و منتظر بازگشت او شد، و اين درحالى بود كه از شدت ضعف و
پيرى با مرگ دست
و پنجه نرم مى كرد.
سعيد در شهر مكه
اما سعيد راه بين كوفه و مكه
را با نگرانى و خوشحالى پيمود، نگرانى از جانب جدش و خوشحالى از
جانب قطام ، از شدت علاقه اى كه به قطام داشت ، دوست داشت كه جدش زنده باشد، تا پذيرش ازدواج
از طرف قطام را به او ابلاغ كند چون ابورحاب هم به اين وصلت راضى بود. سعيد با اين فكرها خوشحال مى شد، ولى وقتى شرط
ازدواج و كشتن على يادش مى آمد، ترس و وحشت او را فرا مى گرفت . بيشتر راه را با اين افكار و خيالات
طى كرد، طورى غرق در افكارش بود كه گويا تنها مسافرت مى كند، و كوهها و درّها و صحراها هيچ توجه او را
جلب نكرد، تا
اينكه نزديك مكه رسيدند،و شهر كاملا پيدا و نمايان شد، به طورى كه مكه در ميان دشتى واقع شده وكعبه در
وسط آن چون نگينى خودنمائى مى كند،
مثل پادشاهى كه در ميان ياران خود ايستاده باشد. خورشيد هم كم كم به
غروب نزديك مى شد.
سعيد به سرعت به طرف خانه جدش حركت كرد و قلبش به تپش افتاده بود كه نكند قبل از رسيدن به منزل ،
پدربزرگش دار فانى را وداع كرده باشد، وقتى به شهر رسيد شب فرا رسيده بود. قبل از اينكه كاملا هوا
تاريك شود همراه شترش به طرف منزل خود حركت كرد، و از رفقاى كه همراهش بودند خداحافظى كرد.
عادت او اين بود كه وقتى وارد شهر مكه مى شد، قبل از رفتن
به خانه اش براى طواف بيت الله الحرام وارد خانه خدا مى شد، ولى اين بار برخلاف دفعات پيش به طرف
خانه جدش رفت و اين هم به اين دليل بود كه مى ترسيد نكند قبل از مرگش او را نبيند. وارد كوچه اى شد كه
به طرف خانه اش
بود، در آن كوچه گروهى از دوستان و آشنايان را ديد و بعد از احوالپرسى ، از حال جدش سؤ ال كرد، وقتى
سعيد را مطمئن به سلامت جدش كردند، بعضى از آنها به پيش ابورحاب رفتند تا بشارت ورود نوه اش را به او
بدهند، همينكه او خاطرش از جدش راحت شد از شترش پائين آمد و آن را به خادمش داد.
وارد خانه اى شد كه داراى چند اطاق بود، در يكى از
اطاقها چراغى روشن بود، اتاقهاى ديگر تاريك به نظر مى رسد، قبل از اينكه به درخانه
برسد شخصى كه به آرامى و با انگشتان پا حركت مى كرد تا مبادا اينكه مريض از خواب بيدار شود به استقبال او آمد، سعيد او را
شناخت و دانست كه يكى از نزديكان جدش است ، از او درباره جدش سؤ ال كرد، آن مرد گفت : الان به خواب عميقى
فرو رفته ، او چند روزى است كه نخوابيده ، ولى امروز احساس خواب بر او چيره شد، از همه افراد به جز من
خواست كه از اطاقش
بيرون روند، و توصيه كرد كه تا سعيد نيامد مرا بيدار نكنيد سعيد گفت : بگذار وارد اطاق شوم و او را در حال
خواب ببينم . اين را گفت و كفشش را درآورد، وارد اطاق شد، چراغى برروى طاقچه اى در كنار رختخواب قرار گرفته
بود فتيله چراغ بالا كشيده شده بطورى كه دودش تمام اطاق را فرا گرفته بود و ديوار را كاملا سياه كرده
بود، سعيد به طرف
رختخواب جدش حركت كرد طورى كه قلبش به تپش افتاده و ترس از مرگ جدش سراسر وجودش را فرا گرفته
بود. ابورحاب به پشت خوابيده بود و دستهايش زير لحاف پنهان بود. چشمان فرو رفته اش بسته بود،
در حاليكه سايه ابروان ژوليده اش بر گودى چشمانش مى افزود.
وقتى به جدش نزديك شد نگاهى به سينه او كرد تا ببيند نفس
مى كشد يا نه ، وقتى
ديد تنفس منظم و آهسته اى مى كشد اضطرابش آرام گرفت . ابورحاب در
برابر آن روشنايى
ضعيف ، خيلى ترسناك و عجيب بنظر مى رسيد. سر او چون توده پنبه و ريش او تا نيمى از گردنش را فرا
گرفته بود، گويى آن مرد سالخورده به آمدن نوه خود پى برده بود، زيرا حركتى كرد و چشمان خود را باز نمود
و همينكه سعيد را در برابر خود ديد، تبسمى بر لبانش نقش بست ، اما سعيد وقتى كه ديد پدربزرگش بيدار شده
است ، جلوى تخت
خواب او زانو زد و دست او را در دستش گرفت و همينكه خواست او را ببوسد، ابورحاب مجال نداد، سعيد را
به سينه خودش چسباند و سر و صورتش را بوسيد. سعيد پس از لحظه اى بلند شد، و جدش را در نشستن يارى كرد.