آشنايى با دختر فداكار
اما ادامه ماجراى سعيد، آنجاى كه عبدالله با او قرار بسته بود تا در مسجد جامع فسطاط با او ملاقات كند. سعيد در مسجد جامع ماند تا غروب فرار رسيد و ازاينكه عبدالله برنگشته بود متحير و سرگردان بود كه چه كار كند؟ آيا به عين الشمس (محل اجتماع ياران على عليه السّلام برود؟ يا منتظر برگشت عبدالله باشد؟
وقتى آفتاب كاملا غروب كرد چاره اى نديد مگر اينكه به طرف عين الشمس ، همانجاى كه عبدالله رفته بود برود. از فسطاط به طرف عين الشمس حركت كرد، شدت تاريكى هوا مشكلاتى براى او ايجاد كرده بود، مقدارى راه رفت و از دير كردن عبدالله نگران بود، تاريكى همه جا را فرا گرفته بود و تپه هاى سنگچين از نظرش ناپديد شد، در اين وقت صداى سمِ اسبها و حركت لجام و ركاب آنها به گوشش رسيد، بناچار خود را به كنارى كشيد و در پشت سنگى خودش را پنهان كرد، ناگاه عده اى سواره را ديد كه از فسطاط بطرف عين الشمس در حركت هستند، خيلى نگران شد و به خودش ‍ گفت : نكند كسى حاكم شهر (عمروعاص ) را از نقشه آنها باخبر كرده باشد؟ به اطرافش نگاهى كرد، باغى را كه در وسطش ساختمان كوچكى بود مشاهده كرد، به خودش گفت : بهتر است به آنجا بروم و از ساكنان آنجا راه را بپرسم .
وقتى داخل باغ شد صداى گريه از درون خانه اى كه در باغ قرار داشت به گوشش رسيد مقدارى ايستاد و گوش كرد ديد صداى زنى است كه با گريه و زارى مى گويد: اى ظالم ! از خدا نمى ترسى ؟ از توطئه اى كه براى كشتن بيگناهى نمودى شرم نكردى كه اكنون هزاران نفر را به چنگال مرگ انداختى ؟ سعيد وقتى اين كلمات را شنيد بدنش بلرزه افتاد ديگر صبر نكرد پيش رفت تا از علت گريه اطلاعى كسب كند آهسته در را كوبيد بلافاصله آن صدا قطع شد، مقدارى صبر كرد ولى كسى در را براى او باز نكرد، دوباره با دستى لرزان در را كوبيد، باز جوابى نشنيد، علاقه زيادى در او پيدا شد كه از اين قضيه اطلاعى پيدا كند. ترسيد مبادا در آن ديار غريب بدامى گرفتار شود، اندكى ايستاد و از هر طرف فكر و خيال به ذهنش مى رسيد، در نتيجه به اين فكر افتاد كه بايد ارتباطى بين اين صدا و آنچه كه بدنبالش است وجود داشته باشد.
ديگر از سواران اثرى نبود و معلوم شد كه بطرف عين الشمس رفته اند، بناچار اين بار در را محكمتر زد تا شايد كسى براى گشودن آن بيايد ولى باز هم خبرى نشد، وقتى خوب دقت كرد ديد در از بيرون قفل شده ، پس دهانش ‍ را به طرف در برد و گفت آيا در خانه كسى است كه در را باز كند؟ من شخص ‍ غريبى هستم كه راه را گم كرده ام . شخصى از داخل خانه جواب داد كه به غير از من كسى در خانه نيست و در هم بسته و قفل شده و راهى براى باز كردن آن وجود ندارد. تعجب و ترس سعيد زيادتر شد بنابراين پرسيد: تو كيستى ؟ و علت زندانى بودن تو در اين اطاق چيست ؟ آيا راه نجاتى است كه تو را نجات دهم ؟ زندانى داخل اطاق جواب داد: اى كاش مى توانستى از اين زندان نجاتم دهى !! اما بگو ببينم تو كيستى ؟ سعيد گفت : برايت مى گويم ، من شخصى غريب هستم كه راهم را گم كرده ام ، هر طورى است خودت را به من نشان ده و مرا راهنمايى كن تا تو را از اين زندان نجات دهم . صاحب صدا گفت : قفلى را كه به در زده اند محكم بكش شايد باز شود تا بتوانى مرا نجات دهى ، چونكه اگر من از اينجا نجات پيدا كنم باعث نجات جان هزاران نفر خواهم شد. سعيد شمشير را از كمر كشيد و داخل قفل كرده و پيچاند و صاحب صدا هم از داخل خانه به او كمك مى كرد كه ناگاه قفل باز شدو بر زمين افتاد، با بازشدن در، چشم سعيد به دخترى افتاد كه با گيسوانى پريشان كرده و لباسى كه اهالى فسطاط بر تن مى كردند از اطاق بيرون آمد، وقتى او سعيد را ديد پرسيد: تو كيستى ؟ راستش را به من بگو. سعيد رو به دختر كرد و گفت : تو هم نترس ‍ راستش را به من بگو، از تو شنيدم كه درباره جان هزاران نفر صحبت مى كردى ؟ بگو ببينم آنها چه كسانى هستند؟ سعيد و دختر يكديگر را نگاه مى كردند اما همديگر را نمى شناختند، سپس دختر گفت : چه كسى براى تو گفت كه براى هزاران نفر گريه و زارى مى كنم ؟ سعيد گفت : من با گوشهايم شنيدم ، چيزى را از من پنهان نكن راحت باش و از من نترس . آن دختر گفت : كار آنها چه ارتباطى با تو دارد؟ سعيد گفت : مى ترسم يكى از آنها باشم . دختر گفت : پس چرا اينجا آمدى ؟ سعيد گفت : من بطرف عين الشمس مى رفتم راه را گم كردم و اينجا آمدم تا از صاحب خانه راه را بپرسم وقتى كه به اينجا رسيدم صداى گريه و زارى ترا شنيدم حالا بگو ببينم با كه حرف مى زدى و طرف صحبت تو با چه كسانى بود؟ حرف بزن كه طاقتم تمام شده است . دختر گفت : من از نيروهاى اطلاعاتى مى ترسم و به كسى اطمينان ندارم ، وقتى پدرم به من حيله و نيرنگ بزند از بيگانگان چه انتظارى است ؟
سعيد گفت : چه بسا بيگانگان و غريبانى كه از نزديكترين نزديكان به آدم نزديكترند، حرفت را بزن و از من ترس و واهمه اى هم نداشته باش . در همين حالى كه مشغول صحبت كردن بودند باز صداى سم اسبان و هياهوى سواران كه از عين الشمس برمى گشتند شنيده شد. دختر فورا داخل اطاق گرديد و دامن سعيد را كشيده وارد اطاق كرد و هر دو سكوت كردند. صداها كم كم نزديكتر مى شد. ناگهان شنيدند كه يكى از آنها مى گويد: اى خيانتكاران ! خوب به چنگ ما افتاديد، ما حيله و نيرنگ شما را شناختيم . و حرفهاى ديگرى كه كاملا قابل تشخيص نبود، تا اينكه از اطراف باغ گذشتند و اسيرانى را هم دست بسته به دنبال خود مى كشيدند. دوباره سكوت بر همه جا حكمفرما شد، وقتى مطمئن شدند كه در آن اطراف كسى نيست ، دختر سيلى اى به صورتش زد و گفت : خدا لعنتتان كند به آرزوى شوم خود رسيديد و اين مردم بيگناه را اسير كرديد؟! سعيد گفت : اين گروه بودند؟ آيا كسانى را كه در عين الشمس بودند دستگير كردند؟ دختر گفت : متاءسفانه بلى آنها را از عين الشمس گرفته اند. سعيد با ناراحتى و اضطراب دست بر دست زد و بيرون رفت ، چشم به سواران دوخت گويا اينكه مى خواست بداند آنها كجا مى روند، دختر گفت : مثل اينكه تو هم خيال داشتى نزد آنها بروى ؟ سعيد گفت : بلى ، دختر گفت : خدا تو را از دست آنها نجات داد و گويا خدا اراده كرده بود كه تو با گم كردن راهت از دست آنها نجات يابى .
سعيد با حالتى نگران و پريشان گفت : ترا بخدا قسم اى خواهر حالا كه از هدف و نيتم باخبر شدى هر چه مى دانى بگو ديگر طاقتم بسرآمده . دختر گفت : ما نمى توانيم اينجا بمانيم چون مى ترسم ناگهان كسى بيايد و كار براى ما دشوار شود. سعيد گفت : آيا ميل دارى از اينجا دور شويم ؟ دختر گفت : بلى ، زودتر برويم وقتى به جاى خلوتى رسيديم قضايا را براى تو بيان خواهم كرد شايد بتوانيم از اتفاق شومى كه در حال وقوع است جلوگيرى كنيم . اين را گفت و از خانه خارج شدند. آن دختر همچنان مى رفت و سعيد هم پشت سرش در حركت بود، از باغ هم گذشتند و به كشتزارى رسيدند و از آن هم گذشتند. سعيد همچنان پشت سر آن دختر ميرفت و نمى دانست كجا مى رود، هر دوى آنها تمام اين راه را ساكت بودند تا اينكه به ساختمانى رسيدند كه داراى ديوارهاى بلندى بود و دروازه اى هم نداشت . دختر به سعيد گفت : اين دير تعلق به قبطيان دارد، بيا به بهانه زيارت وارد آن شويم ، تا در جاى امنى قرار گيريم . دختر به پيش رفت تا به در كوچك آهنى رسيد، در را كوبيد، از سوراخ بالاى در، راهبى چراغ به دست سر بيرون آورد و پرسيد: كيست كه در مى زند؟ چيزى نگذشت تا اينكه در باز شد آن دو داخل شدند و به علت كوتاهى در، سرشان را خم كردند و وارد شدند. راهب چراغ بدست در پيش حركت مى كرد و آنها پشت سرش مى رفتند تا اينكه به داخل كليسا رسيدند، راهب در نور چراغ نگاهى به آنها انداخت و شناخت كه آن دختر از اهل فسطاط و از بزرگان آنجا مى باشد، از ديدن آنها خوشحال شد و به آنها خوشآمد گفت و آنها را به اطاقى كه در قسمت ديگر كليسا وجود داشت راهنمايى كرد. در آنجا چراغى روشن كرده و در مقابلشان گذاشت و از آنها پرسيد: آيا چيزى احتياج نداريد؟ آن دو گفتند: نه ، راهب آنها را تنها گذاشت و رفت .
سعيد در روشنايى چراغ يك توجهى به دختر كرد و او را دخترى جوان باچهره اى زيبا و درخشان ، اما با چشمانى خمارآلود از گريه زياد كه مژگانش ‍ از اشك و گريه و زارى شكسته شده بود، مشاهده كرد. ولى با تمام اين اوصاف چيزى از زيبائى او كاسته نشده بود. سعيد روى قاليچه اى كه در كنار اطاق پهن شده بود مقابل دختر نشست به سخنان او گوش فرا داد، از اضطراب ، قلبش بسرعت مى زد، از دختر پرسيد: حالا كه تنها هستيم حقيقت امر را به من بگو. دختر نگاهى به سعيد انداخت و گفت : شايد تو يكى از دو غريبى هستى كه امروز صبح به شهر فسطاط رسيدى ؟ سعيد گفت : بله ، ولى بگو ببينم تو از كجا اطّلاع پيدا كردى ؟ دختر گفت : من شما را با همسايه غفارى خودمان ديدم ، حالا مى خواهم خبر مهمى را به تو بگويم و از تو تقاضا مى كنم ، از خطر بزرگى كه براى مسلمانان اتفاق خواهد افتاد جلوگيرى كنى . سعيد با عجله پرسيد: زودتر بگو، من براى همين امر به فسطاط آمده ام . تا شايد گمشده ام را پيدا كنم . دختر گفت : سرّى را مى خواهم براى تو بيان كنم و فكر مى كنم هيچكس قبل از من از آن اطلاع پيدا نكرده باشد. آيا تو از طرفداران على عليه السّلام هستى ؟ سعيد گفت : بله من از طرفداران ايشان هستم و براى كمك آن حضرت به اينجا آمده ام . دختر خواست چيزى بگويد ولى ايستاد و سرش را بزير افكند.
سعيد از شك و ترديد آن دختر احساس كرد كه او هنوز به سعيد اطمينان ندارد، از اينرو به آن دختر گفت : فكر نكن آن سرّى كه مى خواهى به من بگويى من نمى دانم ، اگر ميل دارى آن را برايت بگويم تا اينكه مطمئن شوى آن قضيه درباره امام على عليه السّلام و خطرى كه براى او فراهم شده است مى باشد.
دختر وقتى حرفهاى سعيد را شنيد مطمئن شد و آهى كشيد و گفت : اى سرورم بدان كه پدرم در شهر فسطاط سلاح جنگى مى سازد و مى فروشد. از كوچكى در دامنش تربيت شدم و مى شنيدم كه او از شيعيان على عليه السّلام مى باشد و به همين جهت دوستى آن حضرت در دلم كاشته شد، آن حضرت هيچ نيازى به مدح و ستايش ما ندارد، چه اينكه او پسرعموى رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و داماد او ميباشد.
اما قصّه عجيبى را مى خواهم برايت نقل كنم و آن اينكه ما هميشه از ياران و دوستداران على عليه السّلام به حساب مى آمديم تا اينكه بعد از جنگ صفيّن سستى و بى رغبتى در پدرم نسبت به على عليه السّلام احساس كردم ولى علتش را نفهميدم ، اغلب اوقات او را با يكى از همسايگانم كه از قبيله مراد بود و به مردم قرآن ياد مى داد مى ديدم ، من فكر مى كردم كه او اهل تقوى و از پرهيزكاران است ولى متاسفانه او از دشمنان دين و امام عليه السّلام به شمار مى آمد او بظاهر خود را از طرفداران امام على عليه السّلام نشان مى داد. البته اين در حالى بود كه مصر در دست على عليه السّلام و نماينده او (محمدبن ابى بكر) كه در اينجا حكمرانى مى كرد بود. اما وقتى كه عمروعاص ‍ با لشكر سواره و پياده خودش براى فتح مصر آمد و با نماينده على عليه السّلام وارد جنگ شدو اورا به شهادت رساند، (شهادتى كه مثل و مانند او در اسلام سابقه نداشته است )، وقتى حكومت امويان مستقر شد پدرم دشمنى خودش را نسبت به على عليه السّلام آشكار كرد و همسايه ما، يعنى آن مرد مرادى هم بر دشمنى پدرم نسبت به امام عليه السّلام مى افزود. اينجا بود كه فهميدم آنها از پيروان خوارج نهروان هستند، با وجود همه اينها بر خشم خود غلبه كردم و صبر را پيشه خود ساختم ، همانگونه كه مى بينى من دختر جوان و ضعيفى هستم و پدرم وقتى سكوت مرا در اين باره مى ديد فكر مى كرد كه با آنها هم عقيده هستم تا اينكه روزى آن مرد مرادى پيش پدرم آمد و از من خواستگارى نمود و پدرم هم با اين تقاضا موافقت كرد، من هم چيزى نگفتم از ترس اينكه مبادا بزور مرا به ازدواج او درآورد بنابراين تصميم گرفتم اگر پدرم مرا به زور به ازدواج با آن مرد درآورد، فرار كنم و از آن روز تا الان اين ازدواج رسما انجام نگرفته است .

شناسائى قاتل امام على عليه السّلام
خوله در وسط صحبتهايش وقتى كه از ازدواج و خواستگارى سخن مى گفت شرم و حياء سراسر وجودش را فرا گرفت اما وقتى به سعيد نگاه كرد ديد او منتظر ادامه سخن مى باشد از اين رو ادامه داد: خوب است قبل از اينكه سخن به درازا بكشد به اصل مطلب بپردازم و آن اينكه ، من بر اين امورى كه گذشت صبر مى كردم تا اينكه فهميدم او براى حج به زيارت خانه خدا مى رود و از خدا خواستم كه او برنگردد، ولى چيزى نگذشت كه ديدم او از مكه برگشت . خوله اين را گفت و آهى كشيد، سعيد هم منتظر ادامه حرفهايش بود، سپس ادامه داد: بله مرادى باخبر مهمى برگشته بود كه اى كاش مى مُردم و آن خبر را نمى شنيدم ، ولى اگر كسى را پيدا نكنم كه جلوى تصميم او را بگيريد خودم به اين كار اقدام خواهم كرد. مرادى دومين روزى كه به فسطاط رسيده بود به خانه ما آمد و تمام شب را با پدرم گذراند و من نمى دانستم كه در چه موردى با هم صحبت مى كردند بعد فهميدم كه او به پدرم سفارش شمشير تيزى را داد و در مقابلش هم هزار درهم به پدرم پرداخت كرده است و پدرم هم به مدت صد روز در ساختن و تيز كردن آن صرف كرد، ولى علت اين همه محكم كارى را نفهميدم و سعى در فهميدن آن هم نكردم . بعد از اينكه شمشير را آماده و مهيا كرد پدرم را وادار ساخت كه آن شمشير را با سمّ زهرآلود آب دهد و براى اينكار هم به پدرم هزار درهم ديگر پرداخت كرد، پس واى بر بدنى كه با اين شمشير زخمى شود، حتى اگر زخم اندك باشد.
سعيد نگران شد و نتوانست صبر كند و قدرت شنيدن اسم آن شخص را نداشت و نگران بود كه مبادا آن شمشير زهرآلود براى قتل على عليه السّلام ساخته شده باشد؟ ولى اين مطلب را مى خواست از دهان اين دختر بشنود، از اينرو بى صبرانه گفت : اسم آن مرد چه بود؟ خوله گفت : نام او عبدالرحمن بن ملجم مرادى است . سعيد او را نمى شناخت ، اما خوله آهى كشيد و گفت : وقتى من او را با اين آمادگى ديدم متوجه شدم كه حيله و نيرنگى انديشيده است و وقتى ديروز صبح براى عزيمت به سوى كوفه به خانه ما آمد و از پدرم خداحافظى كرد به خودم گفتم : بزودى او به كوفه مى رود ولى من هنوز از اسرار او آگهى ندارم . از اينرو تظاهر به عجيب و خارق العاده بودن شجاعت و جراءت ابن ملجم كردم و غيرت او را درباره اسلام ستودم و ستايش و مدح فراوانى نسبت به او انجام دادم و از او خواستم كه شمشير را به من نشان دهد، بى درنگ او شمشيرش را از غلاف بيرون آورد و به من توصيه كرد كه به آن دست نزنم چون كه با اندك خراشى انسان را مى كشد، پس آهسته آن را از غلاف كشيدم ، درخشندگى آن آنقدر خيره كننده بود كه بدنها را به لرزه مى انداخت سرتاپايم به لرزه افتاد، ولى خودم را كنترل كرده و گفتم : مى بينم كه هزينه زيادى براى تيز كردن آن پرداخته اى ، اين مقدار تيزى و درخشندگى چه فايده اى براى تو دارد؟ خنده تمسخرآميزى كرد و گفت : تو فكر مى كنى كه همه پولم را براى تيزكردن و براق نمودن آن صرف كردم ؟ گفتم : خرج ديگر چيست ؟ من كه به غير از تيزى و درخشندگى چيزى نمى بينم . مرادى گفت : آن را با سمّ خطرناكى آب داده ام . من اظهار ترس و تعجب كرده و به او گفتم : براى چه كسى شمشيرت را اينگونه مسموم كرده اى ؟ اواول قصد گفتن نداشت ولى من با طرفندهاى متعدد و عشوه گرى ، او را فريفتم ، از اين رو به من گفت : اى خوله ! بدان كه من با اين شمشير بزودى مردى را خواهم كشت كه ادعا مى كند بهترين انسان در اسلام و پسرعموى رسول خداصلّى اللّه عليه و آله است .
ابن ملجم در حالى اين سخنان را مى گفت ، كه شرّ و خشم تمام وجودش را دربرگرفته و چشمانش سرخ و صورتش زرد شده بود و تبسم مكارانه اى هم به لب داشت . وقتى اين سخنان را از او شنيدم بدنم به لرزه افتاد و قلبم فرو ريخت ، مثل اين بود كه همه اين حرفها بر عليه من است ، چگونه اين حرفها به من مربوط نباشد در حالى كه او قصد كشتن على عليه السّلام را داشت ؟ بهرحال طورى وانمود كردم كه او را نمى شناسم از اين رو از او پرسيدم : آن مرد كيست كه اينقدر مصمم بر كشتن او هستى ؟ ابن ملجم گفت : آيا او را نمى شناسى ؟ آيا كسى كه اين مملكت اسلامى را متفّرق كرده نمى شناسى ؟ اگر هنوز هم با اين همه توضيحات نشناختى بگذار برايت بگويم كه او
((على بن ابيطالب )) است كه پيروانش او را اميرالمؤ منين خطاب مى كنند. اين را گفت و چشمهايش سرخ شد و آثار خشم و غضب در صورتش نمايان شد، سپس ‍ ادامه داد كه : مبادا اين راز را با كسى در ميان بگذارى كه در غير اينصورت جزاى تو، زخمى از اين شمشير خواهد بود.
سخنانش بگونه اى بود كه شوخى با حرف جدّى با هم درآميخته بود. اما برايم روشن شده بود كه او مى تواند مرا بكشد و از اين عمل باكى ندارد. كسى كه جرئت و توانايى بر كشتن على عليه السّلام را داشته باشد كشتن دخترى مثل من براى او آسان خواهد بود، من چيزى نگفتم كه مبادا از علاقه و محبت من به امام على عليه السّلام چيزى بفهمد ولى تمام سعى و كوشش من بر اين بود كه اين خبر را هر چه زودتر به اميرالمؤ منين على عليه السّلام برسانم چون روز كشتن امام عليه السّلام نزديك است و فكر مى كنم در هفده رمضان باشد، او خيلى زياد اين روز و نام كوفه را تكرار مى كرد و قبلا وقتى اين كلمات را به زبان مى آورد چيزى نمى فهميدم ولى الان مى فهمم كه او براى كشتن على عليه السّلام در هفده ماه رمضان مصمم است . هم اكنون نيمه هاى ماه شعبان است و مى ترسم كه اين مرد در اين ايام باقى مانده به آنجا برسد و مى ترسم قبل از اينكه خبر اين واقعه به على عليه السّلام برسد او به هدف شوم خود برسد اى كاش پرنده اى بودم تا اين خبر را به امام عليه السّلام مى رساندم .
سعيد با شنيدن اين حرفها از جا برخاست و در اطاق شروع به قدم زدن كرد، غيرتش بجوش آمد و پشيمان شد كه چرا قبل از اينكه على عليه السّلام را با خبر كند از كوفه بيرون آمده است ولى يادش آمد كه تاآنروز نام آن شخص ‍ را نمى دانست و اگر هم قضيه را مى گفت فايده اى نداشت ، اما امروز ميتواند با خبر صحيح و با تمام مشخصات به كوفه رفته و امام را از توطئه قتل باخبر سازد. با اينكه از شنيدن خبرهاى خوله خيلى نگران و مضطرب شده بود، اما از صورت دل آرا و نيكوى او غافل نبود و از صراحت لهجه و محبت و علاقه اى كه به اميرالمؤ منين عليه السّلام داشت احساس مى كرد كه تمايل قلبى خاصى به او پيدا كرده ، اما از علاقه و محبتى كه به قطام داشت ، او را از دوست داشتن و علاقه به شخص ديگر بازمى داشت ، ناگهان به فكر گرفتارى عبدالله و سرنوشت نامعلوم او و علت تنهائى خوله در اين خانه افتاد، از اينرو به خوله گفت : اى خانم بزرگوار، من نمى دانم چه عاملى باعث شد كه بسوى تو بيايم تا از ملاقات با تو خوشوقت گردم ؟ ولى ناچارم كه علت آمدنم را به فسطاط برايت شرح دهم و چيزى را از تو پنهان نكنم . وقتى اطلاع پيدا كردم مردى كه قصد كشتن اميرالمؤ منين عليه السّلام ا دارد از اهالى فسطاط مى باشد فورا به اينجا آمدم ولى نه نام او را مى دانستم و نه او را مى شناختم ، من با رفيقى كه تا امروز صبح همراهم بود به اين شهر آمدم ولى او از من جدا شد و به
((عين الشمس )) كه محل اجتماع دوستداران على عليه السّلام است رفت به اين نيت كه نشانى آن محل را برايم بياورد و تا غروب منتظرش ماندم اما او برنگشت . بدنبال او حركت كردم ، چون راه را نمى دانستم آن را در تاريكى گم كردم تا اينكه بسوى تو آمدم و چقدر خوشحالم كه گم شدن من باعث ديدار با تو شد ولى تصور و گمانم بر اين است كه سوارانى كه در اول شب ديدم كسانى بودند كه از عين الشمس برمى گشتند و شايد ياران على عليه السّلام ا دستگير كرده باشند، آيا تو هم اينگونه فكر مى كنى ؟
پس از حرفهاى سعيد خوله رو به سعيد كرد و گفت : اگر صبر مى كردى تا حرفهايم تمام شود زحمت حدس و گمان را به خود نمى دادى ، من فكر مى كرم كه علت تنها بودن مرا در آن خانه و زندانى شدنم را مى خواهى بدانى ، پس بدان كه وقتى من حرفهاى ملجم مرادى را شنيدم ساكت شدم و خشم خودم را فرو خوردم ، او هم رفت و فكر مى كردم كه به طرف كوفه رفته باشد. من متحير مانده بودم كه چه كار كنم هر روز در حال فكر و انديشه در اين باره بودم و هر وقت كشته شدن امام عليه السّلام با شمشير اين مرد جتايتكار به خاطرم مى آمد تمام بدنم به لرزه مى افتاد، پدرم نيز هر روز صبح به دكانش ‍ مى رفت و تا غروب برنمى گشت و من از كودكى عادت داشتم كه با او كمتر حرف بزنم ، با اينكه او را دوست مى داشتم و احترامش مى گذاشتم . تا اينكه روزى بخاطرم رسيد، وقتى كه پدرم نيست از اين فرصت استفاده كرده و با غلامِ پدرم صحبت كنم تا شايد خبر جديدى بتوانم از او كسب كنم ، چون خبر ابن ملجم خيلى براى من ناراحت كننده و باعث سلب آسايش من شده بود ولى متاءسفانه محرم اسرارى نمى يافتم كه عقده هاى دلم را بگشايم . بناچار روزى از خانه خارج شدم و غلام را صدا كردم ولى پاسخى نشنيدم ، دوباره صدا كردم باز جوابى نيامد، از شكاف در به درون نگاه كردم ، او را با غلام ديگرى ديدم كه ظاهرا غريب به نظر مى رسيد و آهسته صحبت مى كردند و چون مرا ديد خجالت كشيد و بطرف من آمد. من به اطاق رفتم و اوهم به دنبالم آمد از ظاهرش فهميده مى شد كه خبر تازه اى شنيده و ميخواهد به من بگويد، از او پرسيدم وقتى صدايت كردم كجا بودى ؟ گفت : با غلامى كه از كوفه آمده و ماءموريتى محرمانه با عمروعاص داشت صحبت مى كردم . به او گفتم : آيا تو از آن خبر آگاهى پيدا كردى ؟ غلام از مهربانى من خشنود شد و خواست وفادارى خودش را براى من ثابت كند، پس گفت : آن غلام كوفى مرا به رازى آگاه ساخت كه فكر نمى كنم كسى در فسطاط به غير از امير و بعضى از نزديكان او باخبر باشند، اين غلام از كوفه براى امير خبرى آورد كه ياران على مخفيانه روزهاى جمعه در عين الشمس اجتماع مى كنند امير هم به عده اى از سربازان خود ماءموريت داد كه در موقع اجتماع آنها به آنجا رفته و همه را دستگير و در صورت لزوم به قتل برسانند.
وقتى من اين خبر را شنيدم از شدت ناراحتى بى اختيار گريستم و بر خودم لازم دانستم كه هر طورى شده بايد اين خبر را به طرفداران على عليه السّلام برسانم تا خودشان را براى مقابله آماده كنند، ولى كسى راقابل اعتماد نيافتم و خودم تصميم گرفتم كه در ساعت مشخصى به عين الشمس بروم ، تا اينكه امروز تصميم گرفتم با لباس مبدل و ناشناس به طرف عين الشمس بروم .پس ‍ منتظر خارج شدن پدرم از خانه و رفتن او به دكانش بودم ، ولى برخلاف روزهاى ديگر از خانه به بيرون نرفت و او را پريشان و مضطرب مى ديدم . مثل اينكه غلام خبر را به او رسانده بود و آگاهى مرا نسبت به اين قضيه به پدرم گفته بود، پدرم از ترس اينكه مبادا قبل از دستگيرى طرفداران على ، من اين خبر را به آنها برسانم تا ظهر از خانه خارج نشد و مواظب و مراقب من بود بعدازظهر هم از من خواست تا براى گشت و گذار از شهر فسطاط بيرون بروم و من هم پذيرفتم ، تا اينكه به اين خانه رسيديم ، اين خانه اى است كه كشاورزى با پدرم شريك است و كسى در آن سكونت ندارد، من اظهار تعجب نكرده و چيزى نگفتم ، زيرا مى دانستم كه پدرم از جمله كسانى است كه بطرف عين الشمس براى دستگيرى ياران على عليه السّلام ميرود، پس ‍ ناچار بود كه مرا اينجا گذاشته تا به شهر رفته و با سربازان عمروعاص به طرف عين الشمس بروند. با خود فكر مى كردم وقتى او به شهر رفت من هم خودم را به محل اجتماع ياران على عليه السّلام برسانم و آنها را از خطرى كه متوجه آنهاست آگاهى سازم ، ولى نمى دانستم او چه قصدى دارد، هنوز آفتاب به عصر نزديك نشده بود پدرم گفت : من براى كارى ضرورى مى روم و مى ترسم كه مردان غريب و رهگذر مزاحم تو شوند لذا در را به رويت قفل مى كنم . پدرم در را بست و فورا به طرف شهر حركت كرد. او خوب مى دانست كه من در اينجا توانايى داد و فرياد و كمك طلبيدن ندارم . من در آن اطاق بودم تا اينكه تو رسيدى و خودت اوضاع و احوال مرا ديدى اما درباره رفيقت بدان كه او هم با بقيه ياران و طرفداران على عليه السّلام در عين الشمس دستگير شده است .
سعيد با شنيدن اين حرف با شدت ناراحتى گفت : آيا خطرى هم متوجه عبدالله خواهد بود؟ خوله گفت : فكر مى كنم او را زندانى مى كنند تا اطلاعات بيشترى از او كسب كنند، و بعد از آن اگر او را مستحق كشتن يافتند او را مى كشند و با ديگر دوستانش نيز همين كار را انجام مى دهند، ولى از خداوند مى خواهم كه كارها را بر او آسان گيرد و از اين مشكل رهايى پيدا كند. اما اكنون مى ترسم پدرم برگردد و وقتى مرا در خانه نبيند خشم و كينه اش نسبت به من زيادتر شود پس بهتر است كه به خانه ما در شهر فسطاط بروم و وانمود كنم كه از تنهايى در آن خانه تاريك مى ترسيدم و با شيوه هاى گوناگونى در را باز كردم و درباره همه اتفاقاتى كه گذشته ، خودم را به نادانى مى زنم ، اما بگو ببينم تو چه كار مى كنى ؟ سعيد گفت : من دوست دارم كه به سرعت به كوفه بروم تا ابن ملجم را پيدا كرده و او را از تصميمى كه گرفته منصرف سازم يا اينكه به امام عليه السّلام خبر بدهم .
خوله كلام سعيد را بريد و گفت : چگونه مى خواهى او را از تصميمش ‍ بازدارى در حالى كه او به اين كار راضى نمى شود؟ او شتابان براى كشتن امام مى رود پس بهتر است كه اين قضيه را به امام بگويى ، تا هر چه صلاح دانست همان كند. سعيد گفت : با رفيقم چكار كنم ، آيا او را در زندان بحال خودش ‍ واگذارم ؟ خوله گفت : مى ترسم اگر دير حركت كنى فرصت از دست برود چون از اينجا تا كوفه خيلى راه است ولى من تعجبم از اين است كه تو در كوفه بودى و از اين توطئه خبر داشتى ، چرا به امام عليه السّلام خبر ندادى ؟ سعيد نگران شد و گفت : ملامتم مكن ، گذشته ها گذشته است ، من گمان مى كردم كه اگر اين توطئه و راز را پوشيده بدارم مصيبت هم دور خواهم بود، اما فراموش كردم كه بتو بگويم كه اين توطئه فقط براى كشتن امام عليه السّلام نبود بلكه شامل معاويه و عمروعاص هم مى شود.
پس از آن سعيد بطور خلاصه آنچه كه ديده و شنيده بود براى خوله بازگو كرد. خوله از اين خبر به تعجب افتاد و گفت : ما را با اين دو (معاويه و عمروعاص ) چه كار؟ ما الان تمام هدفمان جلوگيرى از كشتن امام على عليه السّلام است ولى جاى تعجب در اينجاست كه در حالى تو اين اخبار را سرّى و مخفى مى پندارى كه خبر آمدن شما به اينجا فاش شده است ؟! سعيد با شنيدن سؤ ال خوله نزديك بود كه به قطام سوءالظن پيدا كند اما از آنجايى كه گفته اند دوست داشتن و عشق نسبت به چيزى انسان را كور و كر مى كند، اونيز دليل ديگرى را براى اين مسئله بيان كرد. و گفت : نمى دانم چرا؟
پس از آن به فكر سعيد رسيد كه قصه قطام را با او در ميان بگذارد ولى از عهدى كه با او بسته بود مانع اين كار شد. سعيد قلبى پاك و خالى از حيله و نيرنگ داشت و ديگران را هم مثل خودش مى پنداشت . او با اينكه خوله را از هر حيث زيبا و دلفريب و با كمال و هواخواه على عليه السّلام ى ديد جلو احساسات و عواطف و محبتى كه به خوله پيدا كرده بود را گرفت ، علاوه بر آن بخاطر اطلاعى كه از توطئه قتل على عليه السّلام اشت و اينكه تا حال از امام على عليه السّلام كتمان كرده پشيمان بود ولى اين را به حساب كم كارى قطام گذاشت و به خود القاء كرد كه از روى قصد و نيّت بد او نبوده است .
سعيد براى جبران گذشته تصميم گرفت بسرعت بطرف كوفه حركت كرده وخودش را بكوفه برساند تا شايد بتواند امام على عليه السّلام ا از نيّت شوم ابن ملجم باخبر كند. پس بخوله گفت : من هر چه زودتر بايد بطرف كوفه بروم ، اما با رفيقم چه كار كنم ؟ نمى دانم كه آيا او زنده است يا مرده ؟ خوله گفت : حقيقت را فردا مى فهميم ، حالا برويم به منزل ما در فسطاط و تا صبح هم در آنجا بمان . سعيد گفت : چگونه مى توانم اينجابمانم در حالى كه از رفيقم خبرى ندارم ؟ پس بهتر است كه به مسجد شهر فسطاط رفته تا از نمازگزاران درباره او پرس وجو كنم . خوله گفت : خودت مى دانى .
سپس از جاى برخاستند و هر دو با هم بيرون آمدند. خوله تانزديك منزل ، سعيد را همراهى و با او وداع كرد. سعيد بطرف خانه مرد غفارى رفت تا بقيه شب را در آنجا بسر ببرد، ولى نمى دانست كه آيا آن مرد را هم دستگير كرده انديا نه ؟ و آيا خانه او تحت نظر ماءموران هست يا نه ؟